تبليغاتX
هست و نيست


هست و نيست

ن والقلم و ما یسطرون

نشستم تو مطب سونوگرافی و منتظرم که صدام کنن برم داخل. خانم و آقای میانسال و شیک و پیکی کنارم بودند و مشغول صحبت و گپ و گفت. تنها مردی بود که اومده بود داخل. باقی خانمها رو هیچ مردی همراهی نمیکرد. بعد مدتی خانمه چند کلمه ای با من صحبت کرد و متوجه شدم که دکترش با دکتر من یکیه و باید جواب سونوش رو همین امروز ببره پیش دکتر. گفت یه پسر داره که مونده خونه و همسرش باهاش اومده تا همراهیش کنه. پیش خودم گفتم چه شوهر جانفشانی داره!! چون حداقل 2، 3 ساعت باید معطل خانوم بشه. تازه اینجا که خوبه، میتونه کنار خانمش بشینه. تو مطب دکتر دیگه تو اتاق انتظار راهش نمیدند و باید بیرون در وایسه. شوهر من اصولا حوصله نداره بیشتر از یه ربع جایی معطل من بشه!
 برای یه تلفن ضروری باید میرفتم بیرون. آقاهه دقیقا کنار در نشسته بود. پام با پاش برخورد کرد. فکر کردم تقصیر من بوده و عذرخواهی کردم. وقتی برگشتم تنها صندلی خالی، دقیقا روبروی این زوج قرار داشت. گهگاه که بهشون دقت میکردم، میدیدم مواقعی که خانوم حواسش نیست، آقاهه یه نیم نگاهی به باقی خانمها میندازه. خانمه رو صدا زدند بره داخل. آقا دیگه تنها شده بود و چشماش وقیح تر! بازم تلفن داشتم و چون آنتن نبود باید میرفتم بیرون. ایندفعه نه تنها محکمتر پاش رو به پام زد، بلکه بالا تا پایین هیکل منو از نزدیک چنان برانداز کرد که از شرم سرخ شدم!!


نشستم تو تاکسی گذری. بعد از مدتها از اون مسیر میخواستم بیام (آآآآآی فرناز چه خوش گفتی تو این پست) من صندلی جلو بودم و دختر و پسر جوونی که خیلی هم به همدیگه دل و قلوه میدادند عقب بودند. دختره کمی مونده به انتهای مسیر پیاده شد و پسر تاکید فراوان میکرد که مراقب خودش باشه و حتما تلفن بزنه. چند متر جلوتر من هم پیاده شدم. وقتی که در ماشین رو بستم و منتظر بودم راننده از پنجره باقی کرایه ام رو بده، چشمم افتاد به پنجره عقب...بعله! پسره ی ایکبیری با اون چشای از حدقه دراومدش چنان داشت نگاهم میکرد، که دلم میخواست همون لحظه تف بندازم تو صورتش!


برای یه کار فوری باید میرفتم مدرسه (محل کارم). چون نزدیک زنگ آخر بود و سرویسها و پدر و مادر بچه ها اومده بودند دنبالشون، مجبور شدم ماشین رو تو کوچه پشتی مدرسه که اون ساعت روز خیلی خلوت بود، پارک کنم. وقتی پیاده شدم و دزدگیر رو زدم، دیدم از ماشین کناری آقایی صدام میکنه. برگشتم با تعجب نگاش کردم. حوالیه پنجاه سال با ظاهری نسبتا موجه بود. لبخند کثیفی رو دهنش بود و آب از لب و لوچه اش آویزون! دائم به من میگفت بیا یه لحظه کارت دارم. بیا دیگه! میخواستم عق بزنم تو صورتش. سریع راهم رو گرفتم و رفتم به سمت مدرسه. بیست دقیقه بعد که کارم تموم شده بود و داشتم میرفتم سمت ماشینم، یکی از شاگردام اومد به سمتم و باهام هم قدم شد. ازش پرسیدم چرا با سرویس نرفته؟ گفت خانوم امروز باید برم دکتر بابام اومده دنبالم. ازم خداحافظی کرد و جلوتر از من دوید. درب همون ماشین کناری رو باز کرد و روی صندلی جلو نشست!!!!!!!!!!!!!!


*****************

خیلی وقته که دیگه وقتی کسی میگه جامعه خراب شده چون زنها خراب شدند، سریعا بهشون میگم اینطوریام نیست!!! یه مرد خراب به تنهایی میتونه چند برابر یه زن خراب جامعه رو به سمت فساد بکشونه!
لااقل فبلنا مردها میگشتند دنبال زنهایی که قیافه و تیپشون تابلو باشه. الان دیگه براشون فرقی نداره. به همه مدلش یه چراغ سبزی نشون میدند شاید بگیره!
اون دوستانی که من رو دیدند میدونند که حجاب کامل میذارم، یه قیافه معمولی دارم و هرگز هم تیپ و آرایش تابلو و وسوسه انگیزی ندارم. اونوقت تازه اینا یه نمونه هایی بود از موارد متعددی که باهاش برخورد کردم! قطعا شماها هم باهاش مواجه شدید...

حضرت علی (ع) در نهج البلاغه میفرمایند: "شنیده ام  که در بازار بصره لباس زنی با عبای مردی برخورد کرده؛ از شرم بمیرید!!"

کجاست حیا و غیرت مردان ما؟ چه شد نجابت چشمانشان؟ در میان کدام فیلم مستهجن و صحنه های سکسی کمرنگ شد؟ در بین کدام لحظه گناه ذوب شد و فروریخت؟ 


خدایا به مردان ما غیرت و به زنانمان نجابت ببخش! خدایا همه ما و همسران و فرزندان و خانواده هامون رو از فتنه ها و فسادهای آخرالزمان مصون بدار! آمیــــــــــــن

نگارش شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 14:0 توسط *پرنیان*|

حتی خدا با اون بزرگیش، رحمانیتش رو به سر همه جور بنده ای میریزه...

تو چرا نمیخوای چشمه ای از رحیمیت خدا رو نشونم بدی؟!



پ. ن.: روز زن و مادر به همه شما دوستان گلم مبارک باشه! انقدر توی این اردیبهشت ماه من کار دارم، که فرصت نمیکنم بیام درست و حسابی بهتون سر بزنم. ایشالا به زودی کم کاریهام رو جبران کنم. 

نگارش شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 23:4 توسط *پرنیان*|

دارم برای 4 روز میرم مشهد....دلم برای امام رضا خیییییییییییییلی  تنگ شده. اگه هر چند ماه یه بار نرم اونجا دلم میپُکه! خدا رو شکر خود آقا هم میدونه ما بی طاقتیم، زیاد تو نوبت نمیذاردمون واسه کارت دعوت!

البته خوبیه این سفر به اینه که همسر جان همراهم نیست و اوضاع به مراتب بهتره!!!!

ولی دلم براش خیلی تنگولی میشه. دیشب تا پاسی از نصف شب هم گذشته وایسادم براش چند مدل غذا پختیدم  تا یخچال پر باشه. و اِلا میدونم که وقتی از سفر برگردم تا مدتها باید غر غر تحمل کنم!!!  


خیلی دوستتون دارم و به یاد همتون هستم. اگه قابل باشم برای تک تکتون دعا میکنم!


پ.ن.1: بالاخره بعد از کلی تحقیق و تفحص درباره جنس و قیمت و کیفیت و مدل، رفتم یکی از این ساعت "کوکو" یی ها خریدم....راس هر ساعت یه پرنده کوچولوی خوشگل میاد بیرون و آواز میخونه. خیلی نازه. البته خوبیش به اینه که صدای پرنده قابل کم و زیاد یا قطع شدنه!
من چون طبیعت رو خیلی دوست دارم، سعی کردم جلوه هایی از اون رو تو آپارتمان کوچولومون بیارم. چندتا گلدون طبیعیه ناز و خوشگل دارم، دو تا ماهی قرمز شیطون، دو تا آب نما که هر بار روشنشون میکنم صدای جریان آب گوشها رو نوازش میکنه و حالا هم این پرنده کوچولو که تو ساعت ما لونه کرده (آخه اصلا دوست ندارم پرنده واقعی رو تو قفس نگه دارم!)


پ.ن.2: تو این هفته خبر طلاق گرفتن زوجی که خانم، دوست من و آقا، دوست همسر جان و البته همکار من می باشد، خیلی آزارم داد. هر چند که زندگیه این دو دیگه به مرحله ای رسید که ادامه دادنش فقط آزار دادن خودشون و گول زدن بقیه بود، ولی در هر حال طلاق اتفاق هولناک و غمناکیه که آثار مخربش بدون شک تا آخر عمر با افراد باقی میمونه. شاید خیلیها از این طلاق راضی و خشنود باشند، اما من به شدت ناراحت و غمگینم. طاقت ندارم پاشیده شدن یه آشیونه رو هر چند خراب و کج و کوله ببینم.

نگارش شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 9:41 توسط *پرنیان*|

اکنون دیگر همه میدانند که مهدیه اسم مکان است و فاطمیه اسم زمان


من منتظرم برای آن روز که مهدیه اسم زمان شود


و فاطمیه اسم مکان...



نگارش شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 11:18 توسط *پرنیان*|

قضیه کیمیا رو یادتونه؟ همین 2 تا پست قبلی نوشته بودم. سکه تو گلوش گیر کرده بود...


همراه من بیا
نگارش شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 23:40 توسط *پرنیان*|




بی‏ مقدمه
.

.

.

دلم گرفته است
میشود کمی برای من دعا کنید؟



همراه من بیا
نگارش شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 22:18 توسط *پرنیان*|

دو سه سال پیش بود که داشتم کتاب "دا" رو میخوندم. نمیدونم چرا اون روزها با خوندن این کتاب حسابی جَو منو گرفت که برم یه چیزی یاد بگیرم که مواقع بحرانی بتونم کمک رسان باشم. اون زمان تازه حدود 1 سال هم میشد که از تصادف خودم گذشته بود، دیگه اینم مزید بر علت شد و زدم به کار فلورانس نایتینگلی...بعله...زود پا شدم رفتم نزدیکترین مرکز هلال احمر و تو کلاسهای امدادگری اونجا ثبت نام کردم.

یادش بخیر کلاسمون....خیلی باحال بود (البته به غیر از عکسای تو کتابمون)...من که چیزهای زیادی یاد گرفتم. انقدر با این عروسکهای بزرگ و کوچیکی که اونجا بود کار کردیم و بدبختها رو صد بار کشتیم و احیاشون کردیم یا از بالا تا پایینشون رو هی باند پیچی کردیم، که گاهی شبها تو خوابم هم مریض اورژانسی میدیدم! قسمتهای آموزش تنفس مصنوعی کلاس که خنده بازار بود. حالا عروسکه که خوب بود، بدتر از اون مواقعی بود که استاد میگفت با هم گروهیتون تمرین کنید....اوایلش مگه میشد بچه ها رو جمع کرد....از زور خنده غش و ضعف میکردند....

البته آخرای دوره ام بود که رفتم سرکار و نه تنها نتونستم برم دوره های بالاترش رو ادامه بدم، بلکه هنوز که هنوزه فرصت نکردم برم مدرکم رو از هلال احمر بگیرم....آخه مرکز هلال احمر نزدیک خونه ما بساطش رو جمع کرد و کلا منتقل شد به نیاوران....منم از اون زمان تا الان شونصد بار رفتم اون ورا، ولی هر دفعه به دلایلی نمیشه این مدرکه رو گرفت....حالا مدرک میخوام چی کار، مهم اینه که چی یاد گرفته باشم و چی یادم مونده باشه.


همراه من بیا
نگارش شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 23:12 توسط *پرنیان*|

بازم سلام....بعد از یه هفته کاری شدید

ولی من همچنان سعی میکنم لااقل ادای دخترای با انرژی رو  در بیارم

تا ببینیم بعد چی میشه



و اما ادامه ماجرا...


همراه من بیا
نگارش شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 10:7 توسط *پرنیان*|

سلام و صد سلام به دوست جونای خودم...سال نو همتون با 15 روز تاخیر مباااااااارک!!!!!ببخشید سرم خیلی شلوغ بود و وقت پای نت نشستم نداشتم. فقط گاهی میومدم به دوستان یه سر کوچولو میزدم و میرفتم. از همه اون عزیزانی که منو مورد لطف خودشون قرار دادند و پیغام تبریک برام گذاشتند بسیار سپاسگزارم.

دعا میکنم برا همتون که تو این سال جدید غم نبینید، همیشه دلتون خوش و لبتون خندون باشه!


و اما عید امسال من...


همراه من بیا
نگارش شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 11:2 توسط *پرنیان*|

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید                     عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید

دارم امید برین اشک چو باران که دگر               برق دولت که برفت از نظرم باز آید

آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود                 از خدامی طلبم تا به سرم بازآید

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز                  شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید

گر نثار قدم یار گرامی نکنم                                 گوهر جان بچه کار دگرم بازآید

کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم                    گر ببینم که مه نو سفرم باز آید

مانعش غلغل چنگست و شکر خواب صبوح         ور نه گر بشنود آه سحرم باز آید

 

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم باز آید

 



همراه من بیا
نگارش شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 18:47 توسط *پرنیان*|


آخرين مطالب
» از شرم بمیرید!
» حتی خدا...
» سفر اردیبهشتی
» فاطمیه
» حالمو خوش کرد!
» می شود کمی برای من دعا کنید؟
» تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
» و اما عید امسال من... (2)
» و اما عید امسال من... (1)
» باز آید
Design By : Pars Skin